MeganIT > blogs > view blog > [قسمتي ار وصيت نامه ادوارد اديش ]
روزنوشت ها
آخرين روزنوشت
دلتنگم
يک‌شنبه - ۹ اسفند ۱۳۹۴

" دلتنگم "

آن قدر که مي توانم

ساعت ها زير باران قدم بزنم

بي آنکه قطره اي

خيس شوم ...

 
جستجو


ليست روزنوشت ها
آرشيو روزنوشتها
نوشته ها
گروه هاي نوشته ها


ليست نوشته ها
جستجو

آرشيو نوشته ها
آبان ۱۳۹۶
شيدسچپج
۲۹ ۳۰ ۱ ۲ ۳ ۴ ۵
۶ ۷ ۸ ۹ ۱۰ ۱۱ ۱۲
۱۳ ۱۴ ۱۵ ۱۶ ۱۷ ۱۸ ۱۹
۲۰ ۲۱ ۲۲ ۲۳ ۲۴ ۲۵ ۲۶
۲۷ ۲۸ ۲۹ ۳۰ ۱ ۲ ۳
فتوبلاگ ها
ليست فتوبلاگها
آخرين فتوبلاگها
قلب يخ
4
3
2
1
گروه هاي فتوبلاگ ها

آرشيو فتوبلاگها
آبان ۱۳۹۶
شيدسچپج
۲۹ ۳۰ ۱ ۲ ۳ ۴ ۵
۶ ۷ ۸ ۹ ۱۰ ۱۱ ۱۲
۱۳ ۱۴ ۱۵ ۱۶ ۱۷ ۱۸ ۱۹
۲۰ ۲۱ ۲۲ ۲۳ ۲۴ ۲۵ ۲۶
۲۷ ۲۸ ۲۹ ۳۰ ۱ ۲ ۳
لينکدوني
آخرين لينکها
گلهايي از جنس نور
سر بريده مرغ، علت حذف حسينيان از مرد هزار چهره
تخم‌گذاري دو پرنده در جايزه ويژه بانک!
آيا جزاير سه‌گانه ديگر ايراني نيستند
علي دايي: بعيد است به جام جهانى صعود كنيم
اولين چک گوگل
نقاشي، تنها با يك خط!

ليست لينکها
آرشيو لينکدوني
لينک دوستان
دنياي مينا
اولين سايت اشتراك فايل ايران
ديکشنري فارسي انگليسي آنلاين
آشفته خواب
لينوکس فارسي




امکانات
تبادل لينک
ليست لينک دوستان
نظرسنجي
اگر پول پيدا کني چکار مي کني؟
از کنارش بي تفاوت رد مي شم
برش مي دارم خرجش مي کنم هر مقداري که باشه
به پليس يا مغازه هاي محل تحويل مي دم

۱۴۹۳ راي       ۶۱۱ نظر

ليست نظرسنجي ها
ساير امکانات
جستجو
خبرنامه سايت
يادبودها
لينک به سايت
ثبت در Favorite
خروجي هاي XML
گزارشات
مطالب سايت
نوشته ها: ۵۷۸
نظرات: ۱۰۶۶
دنبالکها: ۶
روزنوشت ها: ۱۶۲
فتوبلاگ ها: ۴۵
نظرات: ۱۱۹
دنبالکها: ۰
لينکدوني: ۱۲۶۸
مشاهده صفحات
تعداد کل: ۱۶۵۱۴۹۶۵ صفحه
مشاهده امروز: ۸ صفحه
بيشترين مشاهده:
دوشنبه - ۳ تير ۱۳۹۲
تعداد: ۴۴۶۷۹ صفحه
بازديد همزمان
در حال حاضر: ۹ نفر
بيشترين بازديد همزمان:
جمعه - ۲ فروردين ۱۳۹۲
تعداد: ۲۶۱ نفر
مگانيت > نوشته ها > مشاهده نوشته
دوشنبه - ۱۴ بهمن ۱۳۸۷
قسمتي ار وصيت نامه ادوارد اديش ، يكي از بزرگترين تاجران امريكايي در سن 76 سالگي ...



من ادوارد اديش هستم كه براي شما مي نويسم ، يكي از بزرگترين تاجران امريكايي با سرمايه اي هنگفت و حساب بانكي كه گاهي خودم هم در شمردن صفرهاي مقابل ارقامش گيج مي شوم ! داراي شم اقتصادي بسيار بالا كه گويا همواره به وجودم وحي مي شود چه چيز را معامله كنم تا بيشترين سود از آن من شود  ، البته تنها شانس و هوش نبود من تحصيلات دانشگاهي بالايي هم داشتم كه شك ندارم سهم موثري در موفقيتهاي من داشت .

يادم هست وقتي بيست ساله بودم خيال  مي كردم اگر روزي به يك چهلم سرمايه فعليم برسم خوشبخترين و موفقترين مرد دنيا خواهم بود و عجيب است كه حالا با داشتن سرمايه اي چهل برابر بيشتر از آنچه فكر مي كردم باز از اين حس زندگي بخش در وجودم خبري نيست .

من در سن 22 سالگي براي اولين بار عاشق شدم . راستش آنوقتها من تنها يك دانشجوي ساده بودم كه شغلي و در نتيجه حقوقي هم نداشتم . بعضي وقتها با تمام وجود هوس مي كردم براي دختر موردعلاقه ام هديه اي ارزشمند بگيرم تا عشقم را باور كند و كاش آن روزها كسي بود به من مي گفت كه راه ابراز عشق خريد كردن نيست كه اگر بود محل ابراز عشق دلباخته ترين عاشق ها ،  فروشگاهها مي شد !! 

كسي چيزي نگفت و من چون هرگز نتوانستم هديه اي ارزشمند بگيرم هرگز هم نتوانستم علاقه ام را به آن دختر ابراز كنم و او هم براي هميشه تركم كرد . روز رفتنش قسم خوردم ديگر تا روزي كه ثروتي به دست نياوردم هرگز به دنبال عشقي هم نباشم و بلند هم بر سر قلبم فرياد كشيدم : هيس ، از امروز دگر ساكت باش و عجيب كه قلبم تا همين امروز هم ساكت مانده است ...

و زندگي جديد من آغاز شد …

من با تمام جديت شروع به اندوختن سرمايه كردم ، بايد به خودم و تمام آدمها ثابت مي كردم كسي هستم . شايد براي اثبات كسي بودن راههاي ديگري هم بود كه نمي دانم چرا آنوقتها به ذهن من نرسيد ...

ديگر حساب روزها و شبها از دستم رفته بود . روزها مي گذشت ، جوانيم دور ميشد و به جايش ثروت قدم به قدم به من نزديكتر مي شد ، راستش من تنها در پي ثروت نبودم ، دلم مي خواست از وراي ثروت به آغوش شهرت هم دست يابم و اينگونه شد ، آنچنان اسم و رسمي پيدا كرده بودم كه تمام آدمهاي دوروبرم را وادار به احترام مي كرد و من چه خوش خيال بودم ، خيال مي كردم آنها دارند به من احترام مي گذارند اما دريغ كه احترام آنها به چيز ديگري بود .

آن روزها آنقدر سرم شلوغ بود كه اصلا وقت نمي كردم در گوشه اي از زنده ماندنم كمي زندگي هم بكنم ! به هر جا مي رسيدم باز راضي نمي شدم بيشتر مي خواستم ، به هر پله كه مي رسيدم  پله بالاتري هم بود و من بالاترش را مي خواستم و اصلا فراموش كرده بودم اينجا كه ايستادم همان بهشت آرزوهاي ديروزم بود كمي در اين بهشت بمانم ، لذتش را ببرم و بعد يله بعدي ، من فقظ شتاب رفتن داشتم حالا قرار بود كي و كجا به چه چيز برسم اين را خودم هم نمي دانستم !

اوايل خيلي هم تنها نبودم ، آدمها ي زيادي بودند كه دلشان مي خواست به من نزديكتر باشند ، خيلي هاشان براي آنچه كه داشتم و يكي دو تا هم تنها براي خودم و افسوس و هزاران افسوس كه من آن روزها آنقدر وقت نداشتم كه اين يكي دو نفر را از انبوه آدمهايي كه احاطه ام كرده بودند پيدايشان كنم ، من هرگز پيدايشان نكردم و آنها هم براي هميشه گم شدند و درست ازروز گم شدن آنها تنهايي با تمام تلخيش بر سويم هجوم آورد . من روز به روز ميان انبوه آدمها تنها و تنها تر ميشدم و خنده دار و شايد گريه دارش اينجاست هيچ كس از تنهايي من خبر نداشت و شايد خيليها هم زير لب زمزمه مي كردند : خداي من ، اين دگر چه مرد خوشبختيست ! و كاش اينطور بود ...

و باز روزها گذشت ، آسايش دوش به دوش زندگيم راه مي رفت و هرگز نفهميدم آرامش اين وسط كجا مانده بود ؟

ايام جواني خيال مي كردم ثروت غول چراغ جادوست كه اگر بيايد تمام آرزوها را براورده مي كند و من با هزاران جان كردن آوردمش اما نمي دانم چرا آرزوها ي مرا براورده نكرد ...

 كاش در تمام اين سالها تنها چند روز، تنها چند صبح بهاري پابرهنه روي شنها ي ساحل راه مي رفتم تا غلفلك نرم آن شنهاي خيس روحم را دعوت به آرامش مي كرد  .  

كاش وقتهايي كه برف مي آمد من هم گوله اي از برف مي ساختم و يواشكي كسي را نشانه مي گرفتم و بعد از ترس  پيدا كردنم تمام راه را بر روي برفها مي دويدم .

كاش بعضي وقتها بي چتر زير باران راه مي رفتم ، سوت مي زدم ، شعر مي خواندم ،

كاش با احساساتم راحتر از اينها بودم ، وقتهايي كه بغضم مي گرفت يك دل سير گريه مي كردم و وقت شاديم قهقهه خنده هايم دنيا را مي گرفت ...

كاش من هم مي توانستم عشقم را در نگاهم بگنجانم و به زبان چشمهايم عشق را مي گفتم ...

كاش چند روزي از عمرم را هم براي دل آدمها زندگي مي كردم ، بيشتر گوش مي كردم ، بهتر نگاهشان مي كردم ...

شايد باورتان نشود ، من هنوز هم نمي دانم چگونه مي شود ابراز عشق كرد ، حتي نمي دانم عشق چيست ، چه حسيست تنها مي دانم عشق نعمت باشكوهي بود كه اگر درون قلبم بود من بهتر از اينها زندگي مي كردم ، بهتر از اينها مي مردم .

من تنها مي دانم عشق حس عجيبيست كه آدمها را بزرگتر مي كند . درست است كه مي گويند با عشق قلب سريعتر مي زند ، رنگ آدم بي هوا مي پرد ، حس از دست و پاي آدم مي رود  اما همانها مي گويند عشق اعجاز زندگيست ، كاش من هم از اين معجزه چيزي مي فهميدم  ...

كاش همين حالا يكي بيايد  تمام ثروت مرا بردارد و به جايش آرام حتي شده به دروغ ! درون گوشم زمزمه كند دوستم دارد ، كاش يكي بيايد و در اين تنهايي پر از مرگ مرا از تنهايي و تنهايي را از من نجات دهد ، بيايد و به من بگويد كه روزي مرا دوست داشته است ، بگويد بعد از مرگ همواره به خاطرش خواهم ماند ، بگويد وقتي تو نباشي چيزي از اين زندگي ، چيزي از اين دنيا ، از اين روزها كم مي شود .

راستي من كجاي دنيا بودم ؟

آهاي آدمها ، كسي مرا يادش هست ؟؟؟


http://www.meganit.com/blogs/blog.php?code=496
تعداد مشاهده: ۳۷۰۱ - نظرات بازديدکنندگان: ۰
امکانات: Next Blog Previous Blog Blog Comments - 0 Print Blog Send To Friend Add Blog To Favorite
ثبت نظر
براي ثبت نظر جديد در ارتباط با نوشته فرم زير را کامل کنيد.
وارد کردن مواردي که با علامت v مشخص شده‌اند الزامي است.
نام: v
Chage Language
پست الکترونيک:
سايت اينترنت:
نظر شما: v
 :arrow:  :biggrin:  :bullet_blue:  :bullet_green:  :bullet_tip:  :confused:  :cool:  :cry:  :eek:  :evil:  :exclaim:  :frown:  :idea:  :lol:  :mad:  :mrgreen:  :neutral:  :question:  :razz:  :redface:  :rolleyes:  :sad:  :smile:  :surprised:  :twisted:  :wink:

نظر خصوصي
در صورت انتخاب اين گزينه، نظر بصورت خصوصي ثبت خواهد شد و فقط توسط مدير سايت قابل مشاهده خواهد بود.
تاييديه: v
براي تاييد اطلاعات فرم متن داخل تصوير را مجددا وارد نماييد.

 
نوشته هاي مرتبط
دبليو ايکس بلاگ
نرم افزار مديريت وبلاگ، فتوبلاگ، روزنوشت و لينکدوني به همراه امکانات ويژه براي کاربرن فارسي زبان
گروه نرم افزاري وبيليکس
برنامه نويسي سايتها و سيستم هاي نرم افزاري، مديريت سرورهاي اينترنتي و نرم افزاري و خدمات ثبت دامنه و تخصيص فضا
تدريس خصوصي زبان
تدريس خصوصي زبان انگليسي، راهنمايي، دبيرستان، پيش دانشگاهي و مکالمه روزمره در منزل يا محل کار شما.
مراجعه به:
Webdesign and Development by Zijer & Webilix